فیلمی رو میزارم واسه دانلود که در اون خانمی ادعای همسری امام زمان می کند
نوشته شده توسط ساریجلو در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت
ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند.
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات
را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟

میدونی مهدی جان تو تحقیقاتی که انجام دادن از بچه های ابتدایی و راهنمائی 90 درصدشون گفتن تو نیای بهتره،چون میای سر بابا و مامانشونو میزنی، چرا اینقد تورو خشن و بی رحم جلوه دادن؟ تو مگه جدت رسول اکرم ظهور کرد سر کسی رو از بدنش جدا کرد؟مهدی جان!برا خیلیا وقتی اسم تو میاد تصور شمشیر و خون و خشونت تو ذهنشون میاد.
همه دروغکی خودشونو عاشق سینه چاک میدونن،انقد از سوز هجران و نمیدونم دوری تو گفتن که آدم باورش میشه همه میخان تو بیای،اما در اصل اینطور نیست،همه ما غرق دنیا و گرفتاریای خودمونیم.غافل از اینکه گرفتاریه ما فقط بدست تو حل میشه، اگه باورمون میشد که همه گرفتاریامون با اومدن تو حل میشه اینقد که واسه حل مشکلاتمون میدوییم اینور اونور، همونقدم واسه اومدنت دعا میکردیم،دعا تأثیر داره اما هیچوقت به پای عمل نمیرسه،مگه نه مهدی جان؟ هم باید دعا کنیم هم زمینه رو آماده کنیم.اما دعاهامونم به در خودمون میخوره.
ظاهراًمجنونُ او لیلی بی همتای ماست باطناً لیلای ما دنیای پر غوغای ماست
نوشته شده توسط ساریجلو در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت
عدالت بدون علی در غربت است. قاتل علی به گفته جرج جرداق نه ابن ملجم، که شدت عدالتش بود. جهان بعد از علی باید در سوگ عدالت بنشیند. و در آرزویش تا آخر دنیا بماند. عدالت چیست؟ عدالت، گذاشتن هر چیز در جای خود است. عدالت یعنی: ثروت برای همه، کار و زحمت برای همه، آموزش برای همه، تفریح و بهداشت و مسکن و آرامش و ... برای همه. عدالت در کجاست؟ به دنبال عدالت به کجا باید رفت؟ در کدامین جای جهان می توان عدالت را یافت؟ در کدام برهه از تاریخ بشر اثری از عدالت دیده شده است؟ نمونه اعلای انسانیت کیست و در کجاست؟ انسان خداگونه ای که خدا در مورد آفرینشش به خود تبریک گفته و خود را احسن الخالقین نامیده را کی و کجا می توان دید؟ و امشب بار دیگر باید در سوگ کسی نشست که جایش بسیار خالی است. کسی که جهان در عطش قهرمانی چون اوست. اما همچون آتشی که از دور زیباست و از نزدیک همه چیز را می سوزاند. همه تشنه در انتظار عدالتند و اما کمتر کسی تاب تحمل آن را دارد. کوفیان را سرزنش نکنیم! چقدر اطمینان داریم که اگر امروز علی را در میان خود داشتیم. همچون ابن ملجم تیغ بر سر او نمی کشیدیم؟ کسی که تحمل عدالتی خرد را در مقیاس عدالت علی ندارد، چگونه در حسرت تجسم عدالت بر سر و سینه می زند.
بیاییم لااقل با خودمان صادق باشیم. اگر تحمل عدالت برایمان سخت است. ابتدا خودمان را برای برقراری آن آماده کنیم. هر چند که به ضرر ما باشد. و سپس برای مولایمان عزاداری کنیم.

نوشته شده توسط ساریجلو در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت
یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد. اون یک آکواریم شیشه ای ساخت و
اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت ماهی بزرگتر را انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به اون غذای دیگه
ای نمی داد...
اون برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما
هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از
غذای مورد علاقه اش جدا می کرد.
بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده
بود که رفتن به اون طرف آکواریم و خوردن ماهی کوچیکه غیر ممکنه.
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگه را باز کرد... اما ماهی
بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.
می دانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دگیه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه
دیوار شیشه ای ساخته بود.
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار
باور خودش بود...
باورش به محدودیت...
باورش به وجود دیوار....
باورش به ناتوانی....
نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت
خدا را دوست دارم به خاطر اینكه ، با هر username كه باشم، من را connect می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisible بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را install كرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ….
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم
نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت
3 ساله بودم. خواب یا بیدار، یادم نمی آید اما چشم هایم را که بازکردم در آغوش مادرم پنهان شده بودم که سیاه پوشیده بود و در و دیوار آنجایی که بودیم سیه بود.
مادرم هیچ وقت گریه نمی کرد. یا حداقل پیش من گریه نمی کرد.
همیشه می دیدم در تمام عزاداری ها آدم هایی را که جیغ می کشیدند و زاری می کردند و از حال می رفتند، اما مادرم همیشه سنگین و صبور بود ... شاید می دانست گریه کردنش مرا هم به گریه می اندازد و شاید هم گریه نمی کرد که گریه های مرا نبیند.
آن شب اما وقتی بیدارشدم درآغوشش،گریه می کرد. ومن مهبوت نگاهش کردم. یک نفرانگار قصه می گفت وآدم هاازهجوم حیرت آورقصه گریه می کردندحتی مادرکه هیچ وقت ازقصه های گریه دار، گریه نمی کرد یالااقل پیش من.پس به قصه ای گوش دادم که مادر را حتی پیش من به گریه انداخته بود...
قصه ی یک مادر بود با 4 فرزند کوچکش که یک شبه رهایشان کرد و رفت. به آن بچه ها یادداده بودند وقتی مادرشان راکه دیگرنیست، درآغوش می گیرند، گریه نکنندوبه هیچ کس هم نگویند که مادرشان را کجای زمین پنهان کرده اند.
آن وقت بود که فهمیدم مادر برای مادری گریه می کند که بچه
هایش را در غربتی وهم انگیز به دست های مهربان خدا سپرد ورفت ومن هم گریه کردم برای بچه هایی که مادرشان دیگر
نیست! و گریه هایم را در آغوش مادرم پنهان کردم و گم شدم درحرم مهربانی او و باز یادم افتاد آن بچه ها که نمی دانستم کجای زمانند دیگر نمی توانند خود را در آغوش مادر گم کنند و باز ...
گریه کردم شبیه بچه های 3 ساله ...
20 سال ازآن اتفاق گذشته. هزار بار قصه ی آن مادررا شنیدم وخواندم. هزار نفر هزار روایت گفتند از این قصه و هر کس یک گوشه ی داستان رو گفته و هر کدام برای در آوردن اشک آدم هاقصه را داغ تر خواند. فرقی نمی کند که آن مادر چند ساله بودحتی فرقی نمی کند که فرزند کوچکش 3سال داشت یا 5سال یا 7 سال، برای من هنوز قصه ی تنها ماندن بچه های یک مادر درغم غربت وهم انگیز زمینِ آن روزها با جنگلی که دهانش را به سمت بلعیدن سایه بان خانه کوچکشان، پدر،باز کرده، به اندازه ی همه ی بغض سه سالگی ام، باریدنی است.

نوشته شده توسط ساریجلو در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت
شاید این مطلب با ماهیت وبلاگ جور در نیاد.اصلا بگین چه ربطی داره؟ اما این یه واقعیته و وبلاگ هم یه دل نوشته است.پس بر من ببخشید اگه این مطلب با موضوع وبلاگ جور در نمیاد:
اشپیگل آنلاین (۱۹ آوریل) در گزارشی كه تنها به بخشی از زنان جامعه و به ویژه تازه به دوران رسیدههایی اختصاص دارد كه در یك جامعه بیتولید و در یك اقتصاد بیمار، فقط مصرف میكنند، و تصویری به شدت نادرست از زنان غربی و زندگی در غرب دارند، زیر عنوان كوتاه «جنون زیبایی در ایران» چنین مینویسد:





نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت
زائران قبور شریف ائمه بقیع از صبح امروز با موانع جدیدی کنار این قبور مواجه شدند، به گونه ای که مشاهده قبور چهار امام معصوم هم اینک امکان پذیر نیست.
به گزارش جهان زائران کشورهای مختلف که صبح امروز و بعد از اقامه نماز صبح برای زیارت ائمه بقیع وارد قبرستان بقیع شدند، با موانع قرمز رنگی به ارتفاع دو متر که در کنار قبور ائمه بقیع جاسازی شده بود مواجه شدند که امکان مشاهده قبور شریف را از زائران سلب کرده است.
به نقل از منابع آگاه خبری و ماموران مستقر در قبرستان بقیع، قرار است این موانع به صورت دائمی در این مکان باقی بمانند.
شب گذشته تعداد زیادی از نیروهای نظامی کاملا مسلح در اطراف قبرستان بقیع حضور یافته بودند و احتمالا این اقدامات درهمان زمان انجام شده است.
گزارش های دریافتی حاکی است مشاهده این وضعیت اعتراض های شدید زائران کشورهای مختلف را درپی داشته است. مقامات سعودی تاکنون از اظهارنظر رسمی در این باره خودداری کرده اند.




نوشته شده توسط ساریجلو در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت
سرآمد بي نيازي ها خرد است
بالاترين ترس خودپسندي است
بيشترين نيازمندي بي خردي است
گرامي ترين بزرگي نيكوئي است
هر كس به حساب خويش رسيدگي نمود سود يرد
وهر آنكه از آن غافل ماند زيان كرد
وهر كه ترسيد آسوده باشد وهر كه پند گرفت بينا گرديد
وهر كه بينا شد فهميد و دريافت
وهر كه فهميد دانا گرديد
سينه خردمند مخزن راز اوست
گشاده روئي و خوش خوئي دام دوستي است
تحمل و بردباري از سختي ها پوشنده بديهاست
صلح و آشتي پنهان كردن عيب هاست.
مقام ومرتبه مرد به اندازه همت اوست
وراستي او به اندازه جوانمردي اوست
و شجاعت و دليري او به اندازه حميت و ننگ داشتن اوست از كار زشت
وعفت و پاكدامني او به اندازه غيرت اوست.
نوشته شده توسط ساریجلو در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت
در این بحث ابتدا انواع شیطان پرستی رو که وجود داره آوردم، در پستهای بعدی به اجمال در مورد هرکدوم و رسم و رسوماتشون مطلب میارم.امیدوران گامی باشه در جهت بیداری ماها.
1- شیطان پرستی فلسفی Philosophical Satanism :
این نوع شیطان پرستی شبیه شیطان پرستی آنتون لاوی است اما با این تفاوت که در این نوع، شیطان نوعی جنبه خدایی و متافیزیکی دارد و این جنبه برداشته شده از ادیان ابراهیمی ، افسانه ها ، آیین های متفاوت ، و یا صرفا ساخته شده ذهن پیروان آن می باشد.
ممکن است پیروان این دین به یک خدا یا خدایان متعددی اعتقاد داشته باشند که این خدایان گه گاه برگرفته شده از خدایان مصر و یونان و بین النهرین می باشند.
گاه خدای آنها همان فرشته رانده شده درگاه خدا می باشد که آنها اعتقاد دارند که طغیان او در برابر خدا کاملا درست بوده است و حتی برخی از آنها اعتقاد دارند فرشتگان دیگر با بدگویی او نزد خدا موجب رانده شدن او شدند کلا این گروه به آزادی فکر و عمل و بالا بردن خود به هر وسیله ای مانند جادو اعتقاد دارند.
این گروه بر اساس آیه ای از تورات که در آن اشاره شده خدا به انسان اجازه استفاده از میوه درخت دانایی را نداد تا چشمانش باز گردد و خوب و بد را ببیند و خود تبدیل به خدا شود وی را عامل آگاهی انسانها می دانند و انسان را از پرستش خدایی که مانع آگاهی و پیشرفت انسانهاست بر حذر می دارند و انسان را برای شناخت مسیر درست کامل می بینند و همچنین خدای مورد پرستش بشر را خدایی ظالم می دانند که چند بار در طول تاریخ ظلمهای بزرگی به انسانها کرده است.
3- شیطان پرستی گوتیک Gothic Satanism :
این نوع شیطان پرستی همان شیطان پرستی است که در عصر سلطه کلیسا بوجود آمده بود . در این نوع شیطان پرستی گفته می شود که کودک خواری ، قربانی کردن دختران ، بزکشی و تمام کارها و اعمال ضد کلیسا را انجام می دادند.
شیطان پرستی دارای نزدیکی زیادی به جادوگری می باشد و دنیای آن پر از افسانه های گوناگون ، شیاطین متعدد و افراد مختلف خصوصا جادوگران در ارتباط با آنهاست که بیشتر تصور می شود این افسانه ها توسط کاتولیک ها ساخته شده باشد. در دنیای امروز هم کشورهای مختلفی دارای کلیسای شیطان هستند مانند کشورهای امریکا ؛ انگلیس و آلمان و همچنین چین و بر خلاف ادعای شیطان پرستان جدید که بر اساس متون انجیل شیطانی بر عدم کودک آزاری و آزار حیوانات پافشاری می کنند اما وحشتناک ترین اعمال توسط آنها تنها برای مقابله با دستورات الهی انجام می شود .
نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت
دیروز شیطان را دیدم. درحوالی میدان بساطش را پهن كرده بود، فریب میفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می كردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود ،غرور، حرص، دروغ، خیانت، جاه طلبی و ......
هر
كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تكه ای از قلبشان را می
دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را میدادند و
بعضی ها ازآزادگیشان را ، شیطان میخندید و دهانش بوی جهنم میداد .
حالم
را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را
خوانده بود، مودبانه خندید و گفت؛ من كاری با كسی ندارم فقط گوشه ای بساطم
را پهن كردم و آرام نجوا میكنم نه قیل وقال میكنم و نه كسی را مجبور می
كنم چیزی از من بخرد. میبینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را
ندادم آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت ؛البته تو با اینها فرق میكنی ،
تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان ،آدم را نجات میدهد اینها ساده اند و
گرسنه به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم می آمد اما حرفهایش
شیرین بود گذاشتم كه حرفهایش را بزند و او هی میگفت و ميگفت و ميگفت .
ساعتها
كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد كه لا به لای
چیزهای دیگر بود ؛ دور از چشمهای شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم
با خودم گفتم بگذار یكبار هم كه شده از شیطان چیزی بدزدم. بگذار یك بار هم
او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم توی آن اما
جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق ریخت .
فریب
خورده بودم َُُفریب. دستم را روی قلبم گذاشتم نبود...! فهمیدم که آنرا
کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .تمام راه را دویدم تمام راه را لعنتش کردم
می خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم
را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم
اشکهایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که
صدایی شنیدم: صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را
بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود......!ا
نوشته شده توسط ساریجلو در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت
از گورخر پرسيدم
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟
و گورخر از من پرسيد
آيا تو خوبي با عادت هاي بد
يا بدي با عادت هاي خوب؟
آيا آرامي اما بعضي وقتها شلوغ مي كني
يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟
آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي
يا غمگيني بعضي روزها شاد؟
آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب
يا نامرتبي بعضي روزها مرتب؟
و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد.
ديگر هيچوقت
از گورخري درباره خط روي پوستش
نخواهم پرسيد. (شل سيلور استاين)
نوشته شده توسط ساریجلو در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 8:8 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ساریجلو در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ما را زعیش هردوجهان،یاداوبس است------- یک دم شبی مگرمن و او روبروبس است
ازهرچه غیرصحبت اوست خسته میشویم-------ما ونگارخلوت ویک گفتگوبس است
آخر به کوی عشق تو بی آبرو شدم-------ما را ز عشق روی تو این آبرو بس است
میخانه ای طلب نکنم ازشراب عشق-------یک قطره ای که ترشود از آن گلوبس است
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY