تبليغاتX

درد دل با امام زمان(عج) - دانلود نوحه
زنی که ادعای همسری امام زمان می کند

فیلمی رو میزارم واسه دانلود که در اون خانمی ادعای همسری امام زمان می کند


لینک دانلود 




 

نوشته شده توسط ساریجلو در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


جرعه ای درد دل با مهدی موعود(عج)

ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند.
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟

میدونی مهدی جان تو تحقیقاتی که انجام دادن از بچه های ابتدایی و راهنمائی 90 درصدشون گفتن تو نیای بهتره،چون میای سر بابا و مامانشونو میزنی، چرا اینقد تورو خشن و بی رحم جلوه دادن؟ تو مگه جدت رسول اکرم ظهور کرد سر کسی رو از بدنش جدا کرد؟مهدی جان!برا خیلیا وقتی اسم تو میاد تصور شمشیر و خون و خشونت تو ذهنشون میاد.

همه دروغکی خودشونو عاشق سینه چاک میدونن،انقد از سوز هجران و نمیدونم دوری تو گفتن که آدم باورش میشه همه میخان تو بیای،اما در اصل اینطور نیست،همه ما غرق دنیا و گرفتاریای خودمونیم.غافل از اینکه گرفتاریه ما فقط بدست تو حل میشه، اگه باورمون میشد که همه گرفتاریامون با اومدن تو حل میشه اینقد که واسه حل مشکلاتمون میدوییم اینور اونور، همونقدم واسه اومدنت دعا میکردیم،دعا تأثیر داره اما هیچوقت به پای عمل نمیرسه،مگه نه مهدی جان؟ هم باید دعا کنیم هم زمینه رو آماده کنیم.اما دعاهامونم به در خودمون میخوره.

ظاهراًمجنونُ او لیلی بی همتای ماست      باطناً لیلای ما دنیای پر غوغای ماست


 

نوشته شده توسط ساریجلو در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


عدالت با علی(ع) در کوفه مدفون گشت

عدالت بدون علی در غربت است. قاتل علی به گفته جرج جرداق نه ابن ملجم، که شدت عدالتش بود. جهان بعد از علی باید در سوگ عدالت بنشیند. و در آرزویش تا آخر دنیا بماند. عدالت چیست؟ عدالت، گذاشتن هر چیز در جای خود است. عدالت یعنی: ثروت برای همه، کار و زحمت برای همه، آموزش برای همه، تفریح و بهداشت و مسکن و آرامش و ... برای همه. عدالت در کجاست؟ به دنبال عدالت به کجا باید رفت؟ در کدامین جای جهان می توان عدالت را یافت؟ در کدام برهه از تاریخ بشر اثری از عدالت دیده شده است؟ نمونه اعلای انسانیت کیست و در کجاست؟ انسان خداگونه ای که خدا در مورد آفرینشش به خود تبریک گفته و خود را احسن الخالقین نامیده را کی و کجا می توان دید؟ و امشب بار دیگر باید در سوگ کسی نشست که جایش بسیار خالی است. کسی که جهان در عطش قهرمانی چون اوست. اما همچون آتشی که از دور زیباست و از نزدیک همه چیز را می سوزاند. همه تشنه در انتظار عدالتند و اما کمتر کسی تاب تحمل آن را دارد. کوفیان را سرزنش نکنیم! چقدر اطمینان داریم که اگر امروز علی را در میان خود داشتیم. همچون ابن ملجم تیغ بر سر او نمی کشیدیم؟ کسی که تحمل عدالتی خرد را در مقیاس عدالت علی ندارد، چگونه در حسرت تجسم عدالت بر سر و سینه می زند.

بیاییم لااقل با خودمان صادق باشیم. اگر تحمل عدالت برایمان سخت است. ابتدا خودمان را برای برقراری آن آماده کنیم. هر چند که به ضرر ما باشد. و سپس برای مولایمان عزاداری کنیم.


 

نوشته شده توسط ساریجلو در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


آکواریوم

یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد. اون یک آکواریم شیشه ای ساخت و

اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.

تو یه قسمت ماهی بزرگتر را انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به اون غذای دیگه

ای نمی داد...

اون برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما

هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از

غذای مورد علاقه اش جدا می کرد.

بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده

بود که رفتن به اون طرف آکواریم و خوردن ماهی کوچیکه غیر ممکنه.

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگه را باز کرد... اما ماهی

بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.

می دانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دگیه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه

دیوار شیشه ای ساخته بود.

یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار

باور خودش بود...

باورش به محدودیت...

باورش به وجود دیوار....

باورش به ناتوانی....


 

نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت


خدا را دوست دارم ...

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه  ،  با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه،  undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم،  ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ….

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم

 


 

نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت


سید جواد ذاکر



 

نوشته شده توسط ساریجلو در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 8:25 موضوع | لینک ثابت


مولاتنا یا فاطمه(س)

 

3 ساله بودم. خواب یا بیدار، یادم نمی آید اما چشم هایم را که بازکردم در آغوش مادرم پنهان شده بودم که سیاه پوشیده بود و در و دیوار آنجایی که بودیم سیه بود.

 مادرم هیچ وقت گریه نمی کرد. یا حداقل پیش من گریه نمی کرد.

 همیشه می دیدم در تمام عزاداری ها آدم هایی را که جیغ می کشیدند و زاری می کردند و از حال می رفتند، اما مادرم همیشه سنگین و صبور بود ... شاید می دانست گریه کردنش مرا هم به گریه می اندازد و شاید هم گریه نمی کرد که گریه های مرا نبیند.

 آن شب اما وقتی بیدارشدم درآغوشش،گریه می کرد. ومن مهبوت نگاهش کردم. یک نفرانگار قصه می گفت وآدم هاازهجوم حیرت آورقصه گریه می کردندحتی مادرکه هیچ وقت ازقصه های گریه دار، گریه نمی کرد یالااقل پیش من.پس به قصه ای گوش دادم که مادر را حتی پیش من به گریه انداخته بود...

 

قصه ی یک مادر بود با 4 فرزند کوچکش که یک شبه رهایشان کرد و رفت. به آن بچه ها یادداده بودند وقتی مادرشان راکه دیگرنیست، درآغوش می گیرند، گریه نکنندوبه هیچ کس هم نگویند که مادرشان را کجای زمین پنهان کرده اند.

 آن وقت بود که فهمیدم مادر برای مادری گریه می کند که بچه

 هایش را در غربتی وهم انگیز به دست های مهربان خدا سپرد ورفت ومن هم گریه کردم برای بچه هایی که مادرشان دیگر

 نیست! و گریه هایم را در آغوش مادرم پنهان کردم و گم شدم درحرم مهربانی او و باز یادم افتاد آن بچه ها که نمی دانستم کجای زمانند دیگر نمی توانند خود را در آغوش مادر گم کنند و باز ...

 گریه کردم شبیه بچه های 3 ساله ...

 20 سال ازآن اتفاق گذشته. هزار بار قصه ی آن مادررا شنیدم وخواندم. هزار نفر هزار روایت گفتند از این قصه و هر کس یک گوشه ی داستان رو گفته و هر کدام برای در آوردن اشک آدم هاقصه را داغ تر خواند. فرقی نمی کند که آن مادر چند ساله بودحتی فرقی نمی کند که فرزند کوچکش 3سال داشت یا 5سال یا 7 سال، برای من هنوز قصه ی تنها ماندن بچه های یک مادر درغم غربت وهم انگیز زمینِ آن روزها با جنگلی که دهانش را به سمت بلعیدن سایه بان خانه کوچکشان، پدر،باز کرده، به اندازه ی همه ی بغض سه سالگی ام، باریدنی است.

 


 

نوشته شده توسط ساریجلو در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت


به کجا چنین شتابان ...؟؟؟!!!

شاید این مطلب با ماهیت وبلاگ جور در نیاد.اصلا بگین چه ربطی داره؟ اما این یه واقعیته و وبلاگ هم یه دل نوشته است.پس بر من ببخشید اگه این مطلب با موضوع وبلاگ جور در نمیاد:

 

زمانی، مسافری از غرب نوشته بود: "زیبایی زنان ایرانی چنان خیره‌کننده است که هوش از سر بیننده می‌رباید" ولی امروز چه چیز در ایران زیبا به شمار می‌رود؟ زیبا، هر آن چیزی ست که کانال‌های ماهواره‌ای نشان می‌دهند. زیبا، هر آن چیزی ست که در فیلم‌های هالیوود نشان داده می‌شود. امروز زنان ایرانی باور خود را به بی‌همتا بودن خویش از دست داده‌اند

اشپیگل آنلاین (۱۹ آوریل) در گزارشی كه تنها به بخشی از زنان جامعه و به ویژه تازه به دوران رسیده‌هایی اختصاص دارد كه در یك جامعه بی‌تولید و در یك اقتصاد بیمار، فقط مصرف می‌كنند، و تصویری به شدت نادرست از زنان غربی و زندگی در غرب دارند، زیر عنوان كوتاه «جنون زیبایی در ایران» چنین می‌نویسد:

جنون زیبایی زیر روسری غوغا می‌كند. زنان ایرانی برای برنزه شدن تا مرز بیهوشی زیر آفتاب جزغاله می‌شوند و برای لاغر شدن جرعه جرعه سركه می‌نوشند.
«یاسمین تیفنزه» از سالها پیش در ایران زندگی می‌كند و هنوز نمی‌تواند این همه را درك كند. به یادداشت‌هایی از او از سرزمین هزار و یك عمل بینی توجه كنید:
ممكن است در غرب درباره مانكن‌هایی كه به بیماری لاغری و سوء تغذیه دچار هستند، بحث شود. در ایران اما رژیم گرفتن و عمل‌ زیبایی، شیك و مد به شمار می‌رود. امكان ندارد زنان در ایران همدیگر را ملاقات كنند و یك برنامه رژیم غذایی رد و بدل نكنند و یا درباره آخرین عمل زیبایی كه انجام داده‌اند، حرف نزنند. زیبا بودن در ایران، یكی از وظایف اصلی زنان است.

ولی واقعا چه چیز در ایران زیبا به شمار می‌رود؟ زیبا، هر آن چیزیست كه كانال‌های ماهواره‌ای نشان می‌دهند. زیبا، هر آن چیزیست كه در فیلم‌های هالیوود نشان داده می‌شود. و این همه در كشوری كه زنانش از قرنها پیش به دلیل زیبایی طبیعی‌شان زبانزد بوده‌اند. زمانی، مسافری از غرب چنین نوشته بود: «زیبایی زنان ایرانی چنان خیره‌كننده است كه هوش از سر بیننده می‌رباید». امروز اما زنان ایرانی باور خود را به بی‌همتا بودن خویش از دست داده‌اند.
زنان ایران به دلیل حجاب اجباری نمی‌توانند مانند زنان در كشورهای غربی ببالند. تنها چهره آنها، و بخش كوچكی از موی و پرهیب پیكرشان است كه در برابر بیگانه به نمایش در می‌آید.
دختران روپوش مدرسه می‌پوشند و حق ندارند آرایش كنند و حتی به ناخن‌هایشان لاك بزنند، یا موهایشان را رنگ كنند و یا حتی ابروهایشان را بردارند. همه اینها را اما آنها پس از دوران مدرسه جبران می‌كنند و چندان احتیاط و حساسیتی هم در این راه به خرج نمی‌دهند.
اگر كسی پولش را نداشته باشد، از روش‌هایی استفاده می‌كند كه در آلمان بیمارگونه ارزیابی می‌شوند: مثلا همراه با غذا سركه‌ای را می‌خورند كه خودشان درست كرده‌اند تا چربی با اسید جایگزین شود. علاوه بر این در روز چندین لیتر آب می‌نوشند چرا كه چربی باید به این وسیله از بدنشان خارج شود. به همه اینها یك ورزش شدیدا مبالغه‌آمیز نیز اضافه می‌شود. البته با موهای كاملا آرایش شده، صورت پودر و كرم مالیده و در فضایی كه بوی عطر و ادوكلن گران قیمت آن را پر كرده است.
امیر، یك مهندس پنجاه ساله از تهران می‌گوید: «فرقی نمی‌كند، در هر ساعتی كه به پارك بروم، زنان چنان بی عیب و نقص به نظر می‌رسند كه من همیشه از خودم می‌پرسم آخر اینها كی از خواب بلند شده‌اند؟ چنان بوی عطر می‌دهند كه من برای دویدن در پارك یك شال با خودم می‌برم، حتی در تابستان. البته آن را دور گردنم نمی‌بندم، بلكه جلوی بینی‌ام می‌گیرم تا مرا از موج عطری كه از سوی زنان متصاعد می‌شود، حفظ كند».
 
 
اگرچه تصور زنان ایرانی از زیبایی با تصوری كه مأموران امر به معروف و نهی از منكر از اخلاق دارند، هماهنگی ندارد، ولی حكومت از این نوع فرهنگ پرورش اندام حمایت می‌كند: در بسیاری از پاركها دستگاه‌های پرورش اندام قرار داده شده‌ است و مربی مخصوص زنان وجود دارد كه روزی یك ساعت آن هم رایگان به آنها تمرین می‌دهد.

اخیرا پارك‌هایی مخصوص زنان ساخته شده‌ تا چشم نامحرم به آنها نیفتد. در این نوع پاركها زنان می‌توانند بدون حجاب حركت كنند. نیروهای انتظامی برای این پاركها زنان انتظامی را به كار می‌گمارد.
زنان ثروتمندتر اما پزشكانی را استخدام می‌كنند كه برای آنها برنامه غذایی تجویز می‌كند. یك رستوران زنجیره‌ای در ایران از چندی پیش حتی سه وعده منوی غذای رژیمی برای بانوان طبقه بالا ارائه می‌كند. زنانی كه از امكانات مالی كمتری برخوردار هستند، خودشان را در پلاستیك‌های مخصوص نگهداری مواد غذایی می‌پیچند و زیر آفتاب دراز می‌كشند تا چربی بدنشان آب شود.
آن پوست سپیدی كه روزی در ایران شیك به شمار می‌رفت، مدتهاست كه از مد افتاده است. زنان طبقات مختلف در یك مسابقه بی‌پایان تلاش می‌كنند به مؤثرترین شكل ممكن خودشان را برنزه كنند و برای این كار هیچ حد و مرزی نمی‌شناسند. مثلا یكی از موادی كه می‌توان پوست خود را با آن برنزه كرد، مایه‌ای است كه از تركیب حنا و ماست به دست می‌آید. در سال گذشته، مخلوط روغن زیتون و قهوه سریعترین راه برنزه شدن به شمار می‌رفت. یك راه دیگر كه معجزه می‌كند این است كه در حال مالیدن روغن بچه به روی پوست، بر آن آب نمك پاشید!
 
 
زنان ناجی غریق از مد برنزه بسیار نگران هستند چرا كه زنان ساعت‌ها زیر نور خورشید دراز می‌كشند، بدون آنكه چیزی بخورند. این كار اغلب به اختلال در گردش خون منجر می‌شود. ناجیان غریق در محل‌های شنا همیشه از بلندگو اعلام می‌كنند كه بانوان باید دست كم یك بار در ساعت دوش آب سرد بگیرند و به اندازه كافی مایعات بنوشند. آنها می‌خواهند با این هشدار مجبور نشوند هر روز چند بار آمبولانس صدا بزنند. چند وقت پیش، جنون برنزه شدن تا آنجا پیش ‌رفت كه خانم‌ها پس از كلی شنا كردن زیر آفتاب، یك ساعت تمام هم روی نیمكت دراز ‌كشیدند تاحمام آفتاب بگیرند. البته چند نفر از آنها متأسفانه به شدت دچار آفتاب‌سوختگی شدند و حتی گفته می‌شود چند نفر هم جان خود را از دست دادند. هر زن ایرانی دوستی را می‌شناسد، یا دوست دوستش را، و یا دوستِ دوستِ دوستش را، كه بدنش این اندازه از آفتاب و گرما را نمی‌توانست تحمل كند. چندی پیش دولت دستور داد تمام این نیمكت‌ها را، البته به دلایل بهداشتی، جمع كنند.

عمل زیبایی در ایران به یك كار روزانه تبدیل شده است. همیشه و همه جا از آن حرف زده می‌شود. خیابان‌های تهران پر است از زنان و مردانی كه یك چسب زخم روی بینی‌شان دارند. از آنجا كه بسیاری از ایرانیان دماغشان بزرگ است، عمل بینی به یكی از معمول‌ترین عمل‌های زیبایی تبدیل شده است. در عین حال بزرگ كردن لب‌ها و برجسته كردن استخوان گونه‌ها و بزرگ كردن پستان‌ها نیز بسیار رایج است. رفع چربی بدن نیز بیش از پیش طرفدار پیدا می‌كند. از آنجا كه عمل زیبایی با هزینه همراه است، حتی برخی پدران اتومبیل خود را می‌فروشند تا دخترشان بتواند دماغش را مانند مدل‌های مجله‌های زیبایی عمل كند.
آرایشگاه‌های زنانه و مردانه درایران جدا هستند. به همین دلیل سالن‌های آرایش زنانه به استودیوهای زیبایی تبدیل شده‌اند كه زنان می‌توانند یك روز تمام در آنها بدون هر مشكلی بسر آورند. كم نیستند سالن‌های آرایش و زیبایی كه حتی سه طبقه هستند زیرا اغلب پیش می‌آید كه همه مشتریان چند بار در هفته تمامی روز در آنجا می‌مانند. مثلا برای اینكه لاك ناخن‌های یك خانم باید با لباس شب‌اش جور در بیاید. البته با این شكل و شمایل آنها در مجالس بزم خصوصی و پنهان ظاهر می‌شوند.
 
 
اغلب بانوان موهای خود را مطابق الگوی غربی طلایی می‌كنند كه متأسفانه با تركیب رنگ موی زنان ایرانی، نه بلوند بلكه زرد می‌شود. از آنجا كه خانم‌ها فقط می‌توانند چتری و جلوزلفی خود را از زیر روسری به نمایش بگذارند، آن را با اسپری فراوان پوش می‌دهند و بالا می‌برند.
بالاخره همه چیز حاضر می‌شود: با پوست به شدت قهوه‌ای شده، وزنی به طور متوسط حدود چهل و پنج كیلو، آرایش خشك هالیوودی و كفش‌هایی با پاشنه پانزده سانتی واقعا هم زنان ایرانی با الگوهای غربی‌شان تقریبا هیچ تفاوتی ندارند. اما فقط تقریبا! چرا كه زنان در غرب واقعا این شكلی نیستند!


 

نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت


غیرتتون کجاست شما؟؟؟ حال شما گریه داره!!!

زائران قبور شریف ائمه بقیع از صبح امروز با موانع جدیدی کنار این قبور مواجه شدند، به گونه ای که مشاهده قبور چهار امام معصوم هم اینک امکان پذیر نیست.

 به گزارش جهان زائران کشورهای مختلف که صبح امروز و بعد از اقامه نماز صبح برای زیارت ائمه بقیع وارد قبرستان بقیع شدند، با موانع قرمز رنگی به ارتفاع دو متر که در کنار قبور ائمه بقیع جاسازی شده بود مواجه شدند که امکان مشاهده قبور شریف را از زائران سلب کرده است.

 به نقل از منابع آگاه خبری و ماموران مستقر در قبرستان بقیع، قرار است این موانع به صورت دائمی در این مکان باقی بمانند.

 شب گذشته تعداد زیادی از نیروهای نظامی کاملا مسلح در اطراف قبرستان بقیع حضور یافته بودند و احتمالا این اقدامات درهمان زمان انجام شده است.

 گزارش های دریافتی حاکی است مشاهده این وضعیت اعتراض های شدید زائران کشورهای مختلف را درپی داشته است. مقامات سعودی تاکنون از اظهارنظر رسمی در این باره خودداری کرده اند.

 


 

نوشته شده توسط ساریجلو در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت


احادیثی از نهج البلاغه

سرآمد بي نيازي ها خرد است

بالاترين ترس خودپسندي است

بيشترين نيازمندي بي خردي است

گرامي ترين بزرگي نيكوئي است

 هر كس به حساب خويش رسيدگي نمود سود يرد

وهر آنكه از آن غافل ماند زيان كرد

وهر كه ترسيد آسوده باشد وهر كه پند گرفت بينا گرديد

وهر كه بينا شد فهميد و دريافت

وهر كه فهميد دانا گرديد

 سينه خردمند مخزن راز اوست

گشاده روئي و خوش خوئي دام دوستي است

تحمل و بردباري از سختي ها پوشنده بديهاست

صلح و آشتي پنهان كردن عيب هاست.

 مقام ومرتبه مرد به اندازه همت اوست

وراستي او به اندازه جوانمردي اوست

و شجاعت و دليري او به اندازه حميت و ننگ داشتن اوست از كار زشت

وعفت و پاكدامني او به اندازه غيرت اوست.

 


 

نوشته شده توسط ساریجلو در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت


انواع شیطان پرستی

 

در این بحث ابتدا انواع شیطان پرستی رو که وجود داره آوردم، در پستهای بعدی به اجمال در مورد هرکدوم و رسم و رسوماتشون مطلب میارم.امیدوران گامی باشه در جهت بیداری ماها.

1- شیطان پرستی فلسفی Philosophical Satanism :


این شیطان پرستی توسط
Anton Szandor LaVey همان بوجود آورنده انجیل شیطانی satanic bible و کلیسای شیطان ( البته کلیسای شیطان قرن ها قبل از وی در قرون وسطا نیز وجود داشته است.) ایجاد شده است ومراسم آنها شبیه مراسم جادوگری کراولی می باشد.
لاوی این نوع شیطان پرستی را تحت تاثیر افکار آلیستر کراولی ، نیچه ، رند، مارکوس دی سید ، ویندهام لویس ، چارلز داروین ، مارک تواین و دیگران ایجاد کرده است.
در شیطان پرستی لاوی شیطان نیروی مثبت است و در مقابل آن اعمال خدایی کلیسا مورد تمسخر قرار می گیرد و اعمال دنیوی در مقامی بالا فرض میشوند.

2- شیطان پرستی دینی
Religious Satanism :


این نوع شیطان پرستی شبیه شیطان پرستی آنتون لاوی است اما با این تفاوت که در این نوع، شیطان نوعی جنبه خدایی و متافیزیکی دارد و این جنبه برداشته شده از ادیان ابراهیمی ، افسانه ها ، آیین های متفاوت ، و یا صرفا ساخته شده ذهن پیروان آن می باشد.
ممکن است پیروان این دین به یک خدا یا خدایان متعددی اعتقاد داشته باشند که این خدایان گه گاه برگرفته شده از خدایان مصر و یونان و بین النهرین می باشند.
گاه خدای آنها همان فرشته رانده شده درگاه خدا می باشد که آنها اعتقاد دارند که طغیان او در برابر خدا کاملا درست بوده است و حتی برخی از آنها اعتقاد دارند فرشتگان دیگر با بدگویی او نزد خدا موجب رانده شدن او شدند کلا این گروه به آزادی فکر و عمل و بالا بردن خود به هر وسیله ای مانند جادو اعتقاد دارند.
این گروه بر اساس آیه ای از تورات که در آن اشاره شده خدا به انسان اجازه استفاده از میوه درخت دانایی را نداد تا چشمانش باز گردد و خوب و بد را ببیند و خود تبدیل به خدا شود وی را عامل آگاهی انسانها می دانند و انسان را از پرستش خدایی که مانع آگاهی و پیشرفت انسانهاست بر حذر می دارند و انسان را برای شناخت مسیر درست کامل می بینند و همچنین خدای مورد پرستش بشر را خدایی ظالم می دانند که چند بار در طول تاریخ ظلمهای بزرگی به انسانها کرده است.

3- شیطان پرستی گوتیک
Gothic Satanism :


این نوع شیطان پرستی همان شیطان پرستی است که در عصر سلطه کلیسا بوجود آمده بود . در این نوع شیطان پرستی گفته می شود که کودک خواری ، قربانی کردن دختران ، بزکشی و تمام کارها و اعمال ضد کلیسا را انجام می دادند.

شیطان پرستی دارای نزدیکی زیادی به جادوگری می باشد و دنیای آن پر از افسانه های گوناگون ، شیاطین متعدد و افراد مختلف خصوصا جادوگران در ارتباط با آنهاست که بیشتر تصور می شود این افسانه ها توسط کاتولیک ها ساخته شده باشد. در دنیای امروز هم کشورهای مختلفی دارای کلیسای شیطان هستند مانند کشورهای امریکا ؛‌ انگلیس و آلمان و همچنین چین و بر خلاف ادعای شیطان پرستان جدید که بر اساس متون انجیل شیطانی بر عدم کودک آزاری و آزار حیوانات پافشاری می کنند اما وحشتناک ترین اعمال توسط آنها تنها برای مقابله با دستورات الهی انجام می شود .


 

نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت


بساط شيطان

دیروز شیطان را دیدم. درحوالی میدان بساطش را پهن كرده بود، فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می كردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود ،غرور، حرص، دروغ، خیانت، جاه طلبی و ......
هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تكه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی ها ازآزادگیشان را ، شیطان میخندید و دهانش بوی جهنم میداد .
حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خوانده بود، مودبانه خندید و گفت؛ من كاری با كسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن كردم و آرام نجوا میكنم نه قیل وقال میكنم و نه كسی را مجبور می كنم چیزی از من بخرد. میبینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت ؛البته تو با اینها فرق میكنی ، تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان ،آدم را نجات میدهد اینها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم می آمد اما حرفهایش شیرین بود گذاشتم كه حرفهایش را بزند و او هی میگفت و ميگفت و ميگفت .
ساعتها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود ؛ دور از چشمهای شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم بگذار یكبار هم كه شده از شیطان چیزی بدزدم. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم توی آن اما جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق ریخت .
فریب خورده بودم َُُفریب. دستم را روی قلبم گذاشتم نبود...! فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .تمام راه را دویدم تمام راه را لعنتش کردم می خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم: صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود......!ا


 

نوشته شده توسط ساریجلو در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت


من و گور خر

از گورخر پرسيدم 

آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد 

يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟ 

و گورخر از من پرسيد 

آيا تو خوبي با عادت هاي بد 

يا بدي با عادت هاي خوب؟ 

آيا آرامي اما بعضي وقتها شلوغ مي كني 

يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟ 

آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي 

يا غمگيني بعضي روزها شاد؟ 

آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب 

يا نامرتبي بعضي روزها مرتب؟ 

و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد. 

ديگر هيچوقت 

از گورخري درباره خط روي پوستش 

نخواهم پرسيد. (شل سيلور استاين)


حرف اضافه : آري همه ما انسانها تركيبي از كاهاي زشت و خوبيم،نيك و بد.همه ما به سان گور خريم. كارهاي نيك و خوب و خداپسندانه مثل خطهاي سفيد و كارهاي بد و زشت و خداستيزانه مثل خطهاي سياه.


 

نوشته شده توسط ساریجلو در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 8:8 موضوع | لینک ثابت


خلوتی از دلتنگی برای او


حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تموم وجودت بخوای .آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه .همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی،تو رویاهات همیشه دنبالشی.همون که دلیل زنده موندنته.همون رویایی که بزرگترین امیدته.قشنگ ترین رویای تو،رویای سوگلی تو،بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن.همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده،تموم آرزوت اونه که بهش برسی.خواستنی از جنس آتش اشتیاق،سوزان و ملتهب.مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات.عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن وتلاش.حسی که تورو به ادامه دعوت می کنه،تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده.چیزی که برای خواستنش تردیدی نداری،اون طور می خوایش که نرسیدن بهش برات زجره ،رنجه،عذابه ،ورسیدن بهش واست بالاترین شوق ولذتی که می تونی تصور کنی.هر چیز بهایی داره .بهای خواسته تو چقدر ؟چه بهایی واسه دریافت خواسته ات حاضری بپردازی؟از چه چیز ارزشمند وعزیزی واسه رسیدن بهش می گذری ومایه می ذاری؟واسه رسیدن به همون رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی ،نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی .اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است.چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید وناامیدی صدایی توگوشت زمزمه کرده،"افسوس،حیف که نمی شه،کاش ممکن بود،اما ممکن نیست".همون صدایی که گاهی جرات تلاش وتجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.ویه روز ممکنه به خودت بیای و ببینی تحت تاثیر اون صدای نا خونده ،تو از یاد بردی .خواستنی که از عمق وجود باشه ،نتونستن و نشدن سرش نمی شه.مگه بچگیتو از یاد بردی ،وقتی که عروسک یا ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتومی گرفت هیچ منطقی پاهای مصممتو واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی ،اون طور می خواستی که هیچی منصرفت نمی کرد،اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول وآخرش خودت بودی .
چطور اون لحظه ،"نمی شه ،نمی تونم و حالا بعدا" پدر ومادرت رو نمی فهمیدی وقبول نمی کردی؟اون طور اونو می خواستی که نشدن برات بی معنی بود.تکون نخوردن و سفت و سخت ایستادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه ای که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطور یادت رفته خواستن ،نتونستن رو نمی پذیره،اشتیاق رسیدن به آرزوی قلبی نتونست و نشودنو نمی فهمه ،خواستن فقط یه معنی داره ،اونم تونستنه .اگه فقط بخوای وباور کنی که بهش می رسی کل قانونمندیهای کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو وانرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه وتو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان واعتقادت به خواستنه،خواستن رویایی که فکررسیدن بهش،عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه.همون که تورو مشتاق تلاش می کنه.اگه چیزی رو که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه ،دیگه هیچ مانعی تو رو نمی ترسونه،هیچ نگرانی دلت رو نمی لرزونه.همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه،اون هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه .واگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه ،هیچی مانع رسیدن به اون نمی شه ..اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه ،اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تورو بی تاب وبی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی ،از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسیدی ،مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه ،باید بهای بیشتری رو براش بپردازی .پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشته و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی وسختی و رنجش رو واسه رسیدن به گنجش به جون بخری،یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یأس وترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکون دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود.
یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت ،نمی تونه مانع رسیدن به خواسته ات بشه.
وقتی با بی رحمی به ناامیدی و یأس اجازه می دی رویاتو ازت بدزده وبا خودش ببره ،وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی ایستی ،از کی توقع داری این کارو برات بکنه؟وقتی اون خواسته برات اونقدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبتو بچشی؟ چه غم انگیزو تلخ که یه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوسش نداری،اون زندگی ای که با روحیا ت وخواسته های تو هیچ تناسبی نداره و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری،به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یادبردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی،تحملش می کنی.کی یادت  داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟آخرش چی ؟جاذبه ی این تکراری ها بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام داره؟بالاخره تاریخ انقضای اونم می رسه .گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجه نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشناک تروزجرآور تر از رخداد اتفاق باشه .مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی آینده. کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می یاد؟یه نگا به دیروزت بنداز ،اگه راضیت کرد ،جاپای دیروزت بذار ،اگه غمگینو پشیمونت می کنه ،اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برگردی ،دیگه اشتباه دیروزو تکرار نکن.اگه دیروزو امروزو فردات توسیاهی و غم وغصه مثل همن ،کوتاهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی وفقط نخواستی تا بتونی به بهترین ،تغییرش بدی .زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویاها وعزیزترین آروزهات فقط خواست واراده خودته.چون خواسته عمیق قلبی تو بشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته.تا کی نرسیدن به آرزوهای قشنگتو گردن نتونستن ها می ندازی؟کافیه با خودت رو راست باشی و کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی؟

پس بلند شو . اون تلاشی رو آغاز کن که تو رو قدم به قدم به اون نزدیکتر میکنه . این وسط سعی کن اون بالایی رو هم هیچ وقت فراموشش نکنی . میتونه تو این بی امیدیت، واست بهترین امید باشه که بتونی قدمهاتو قرص و محکم ورداری اینو از من پیر که امشب این گوشه تو کارگاه پرده دوزی نشستم بشنو حق گرفتنیست نه دادنی بلند شو و دستتو رو زانوهات بگذار یا علی بگو عشق همون خداست و خدا عشق است با خدا به عشق میرسیم و با عشق به خدا



صدایت عجیب نیروییست برای ادامه راه. دلم برایت یک ذره شده است نارنینم!!!.نمیدانی که شبها را چگونه میگذرانم خدا جونم. میدانم که تو میفهمی دلتنگیم را


 

نوشته شده توسط ساریجلو در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت


كي مياي؟ كدوم جمعه؟

شکوه دارم از تو اما نميتونم بنويسم      

 گفته بودن روز جمعه خبر خوبي ميارن
آخه تقويماي دنيا که هزار تا جمعه دارن!!

 جمعه هاي بي نشوني
 جاده هاي آسموني

 نعش خورشيد روي ابرا
 رد يه پيرهن خوني

 اي قرار عصر جمعه!
 اي شکستني تر از دل!

 خيلي وقته بي قرارن
 شهراي شرقي کاگل!

پا بذار تو کوچه هامون
اي غريب بي نشونه!

 شباي روشن جمعه     
شباي نذري پذونه

 پا بذار تو کوچه هامون
روي تقويماي پاره!!

 روي برگاي سياهي
که هزار تا جمعه داره

 که هزار تا جمعه داره.....

 

طرح بسم الله

مناجات با خدا



 

نوشته شده توسط ساریجلو در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت